تبليغاتX
...دارم از " تو " مي نويسم

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


...دارم از " تو " مي نويسم

بالاخره اينجام بارون باريد! سلام اولين بارون پاييزي....

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط ناناز | |

سرود بارانی پاییز برای "تو" (برای بارانم مرتضی)


با صدای باران چشمان خواب آلودش را گشود.به نقطه ای از دیوار خیره شده بود...شاید به یاد خاطرات شیرینش افتاده بود...شاید به خواب بارانی که دیده بود فکر می کرد و حالا این صدای آرامش بخش باران پاییزی بود که او را از خواب دل انگیزش جدا ساخته بود.

چشمانش را به پنجره دوخت و با نگاهی دلگیر قطرات ریز و تند باران که خود را بر تن زلال شیشه می کوبیدند را نظاره گر شد ... آهسته در دل گفت:
وای باران... باران... شیشه پنجره را باران شست، از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست.
آهی کشید و به سوی پنجره رفت و آن را گشود...از درون می سوخت... و حالا این باران بود که به جای باریدن بر تن سرد شیشه برچشمان غمناک وگونه های تبدار  او می بارید...چشمانش را بست و با نفسی عمیق عطر دل انگیز فضا را در سینه حبس کرد.

کسی چه می دانست...شاید می خواست اینگونه باران به قلبش نزدیکتر شود.

کبوتران آواره با پر های خیس از این بام به آن بام می پریدند و از سرما پرهای خود را پوش می دادند و مثل گلوله ای از پر در کنج بامی می شنستند.

با نظاره ی پرندگان رها تبسمی بر لبانش نقش بست.

هوای اتاق دلگیر بود...دل کوچیکش طاقت نیاورد و سراسیمه خود را به کوچه رساند تا غرق هوای عاشقانه ی پاییز شود.

قطرات باران بر تن برگهای زرد سنگینی می کرد و آنها را با خود به زمین می آورد.

چه زیبا بود رقص برگهای آتشین بین زمین و آسمان.

باد پاییزی در میان درختان پیچید...انگار زلزله ای بین برگها به پا گشت...تعدادی از برگهای زرد و خسته با هم به زمین فرو باریدند...گویی این بار باران برگ بود که بر سر کوچه فرو می بارید...
سرش را بالا برد...اشک باران با اشک چشمان بی تابش آمیخته شد...زیر لب نجوا کرد:(( آه ای باران...ای امیر جان بیداران...بر پلیید ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد...))

هوای پاییز او را سر مست کرد ...طوری  که به ناگاه تصمیم به رفتن گرفت...می خواست برود...تا انتها...حتی تا آخر دنیا...اما ...در انتهای کوچه از رفتن باز ایستاد...نمی دانست انتها از کدامین سو می باشد...نمی دانست آیا در راه انتها باز باران را خواهد دید؟

کمی تامل کرد و به ناچار به یادش قناعت کرد...

کسی چه می دانست...شاید در دل به سرنوشتش که اینچنین دوری و فاصله ای بی انتها را برایش رقم زده بود نفرین می کرد.

نفرین؟؟؟...اما نه...او نفرین را نیاموخته بود...شاید در همین کوچه ی باریک تعبیر خوابش را یافته بود...

از ته دل آهی کشید و به سوی خانه روانه گشت.

شاید به خانه رفت تا به خوابی عمیق فرو رود...چرا که در راه زمزمه وار می گفت:

شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد.

 

باران

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط ناناز | |

" تو " را من چشم در راهم.... 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت توسط ناناز | |

دخترونه...

 

تا حالا شده دلت بستني بخواد و همون موقع بخوري ببيني چقدر مزه مي­ده؟ حتي يه بستني خيلي کثيف...

تا حالا شده دلت پيتزا هوس کنه و يه پيتزاي نامرغوب رو با بهترين چلوکباب عوض نکني؟

شده که دلت بخواد بهت کادو بدن و همون لحظه يکي از تو کيفش يه چيز کوچيک بهت بده که هيچوقت فراموشش نکني؟

پيش اومده واست دلت sms از يه آدم با يه انشاي خاص بخواد و همون لحظه صداي موبايلت بشنوي و از خوشي جيغ بزني؟

شده دلت بخواد تو تنهايي نماز بخوني و همون موقع تنها شي و يه ساعت­ بشيني توي سجادت؟

شده دلت مسافرت بخواد و همون موقع جور شه و بتوني بري؟

تا حالا شده دلت ديدن يه آدمو بخواد، حتي واسه يه لحظه، و وقتي از دور ببينيش شاد شي؟

بعضي وقتا لذت داشتن اون چيزي که مي­خواي در اون زماني که مي­خواي اونقدر زياده که بعدا اگه ده برابر بهترشم داشته باشي با اون برابري نمي­کنه...

الان دلم مي­خواد بيرون باشم...

دلم مي­خواد زير اين بارون قدم بزنم...

دلم مي­خواد با کسي حرف بزنم...

دلم مي­خواد کسي ازم، از لباسم، از موهام، از قيافه­ام تعريف کنه...

دلم مي­خواد الان تو ماشين باشم و صداي ضبطتو تا آخر زياد کنم و باهاش بلند بلند بخونم...

دلم مي­خواد ديوونه­گي کنم، داد بزنم، بدووم، بپرم....

دلم sms الکي مي­خواد...

 الان دلم دروغ مي­خواد، دروغي که شادم کنه...

دلم مي­خواد هر چي عقل و کار عاقلانه­ست بندازم دور و فقط من باشم و خودم و دوست داشتنام...

الان دلم مي­خواد همه­ي اينا رو...

همين الان

نه فردا و نه هيچوقت ديگه!

 

ببخشید یادم رفته از کیه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت توسط ناناز | |